* مسير موضوعات:
امامت و خلافت

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از 23 سال سعى و كوشش بسيار در تبليغ شريعت اسلام و تأسيس مدينه فاضله، در اوايل سال يازدهم هجرى ديده از جهان فرو بست. با رفتن آن حضرت، هرچند وحى و نبوت پايان يافته و ديگر نه پيامبرى خواهد آمد و نه شريعت جديدى بنيان نهاده خواهد شد، ولى وظايفى كه بر دوش پيامبر بود (غير از مسئوليت ابلاغ وحى) مسلماً پايان نيافت، و در نتيجه  لازم بود پس از درگذشت او، شخصيت آگاه و وارسته اى، به عنوان خليفه و جانشين پيامبر، و امام و پيشواى مسلمانان، انجام اين وظايف را در هر زمان بر عهده گيرد.مطلب اخير مورد قبول همه مسلمين است، هر چند درباره برخى از  صفات جانشين پيامبر و راه تعيين او ميان شيعه و اهل سنت اختلاف نظر وجود دارد.ذيلاً نخست به تبيين معناى شيعه و تاريخ پيدايش آن مى پردازيم و سپس ديگر مباحث مربوط به امامت را بررسى خواهيم كرد.

اصل هشتاد و سوم

«شيعه» در لغت به معنى پيرو است و در اصطلاح به گروهى از مسلمانان گفته مى شود كه رهبرى جامعه اسلامى را پس از درگذشت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از آنِ حضرت على (عليه السلام) و فرزندان معصوم او مى دانند.به گواهى تاريخ، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در طول حيات خود در موارد مختلف كراراً از فضايل و مناقب و نيز قيادت و رهبرى على (عليه السلام)پس از خويش سخن به ميان مى آورد.و اين توصيه ها و سفارشها سبب شده بود كه طبق روايات مستند، در همان زمان پيامبر، گروهى دور على (عليه السلام) را بگيرند و به نام شيعه على (عليه السلام)شناخته شوند. اين گروه پس از رحلت پيامبر بر همان عقيده پيشين خود باقى ماندند و مصلحت انديشيهاى فردى و گروهى را بر تنصيص رسول خدا در باب رهبرى مقدّم نداشتند، وچنين بود كه گروهى در عصر رسول خدا و پس از درگذشت او به نام شيعه معروف شدند. به اين مطلب در گفتار نويسندگان ملل و نحل نيز اشاره و تصريح شده است.

نوبختى (متوفاى 10هـ) مى نويسـد: شيعه به كسانى گفته مى شود كه در زمان رسول خدا و پس از او، على (عليه السلام) را به امامت و خلافت پذيرفته و از ديگران گسسته و به او پيوسته اند».([1])

ابوالحسن اشعرى مى گويد: علت آنكه اين گروه را شيعه مى گويند آن است كه اينان على را پيروى كرده و او را بر ديگر صحابه مقدم مى دارند.([2])

شهرستانى مى نويسد: شيعه كسانى هستند كه از على (عليه السلام) بالخصوص پيروى كرده و به امامت و خلافت او از طريق نص و وصيت قائل شده اند.([3])

بنابر اين شيعه، تاريخى جز اسلام، و سرآغازى جز مبدأ پيدايش اسلام ندارد، و در حقيقت، اسلام و تشيع دو رويه يك سكه يا دو نيمرخ از يك چهره اند كه در يك زمان متولد شده اند. در اصل هشتاد و ششم خواهد آمد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در نخستين روزهاى دعوت آشكار خود، بنى هاشم را جمع كرد و خلافت و وصايت على  را به آنان اعلان نمود، و پس از آن نيز در مراحل مختلف، بخصوص در روز غدير خلافت اورا رسماً اعلام داشت.

آرى، تشيع نه زاييده تبانى اهل سقيفه و نه فراورده حوادث دوران قتل عثمان و ديگر افسانه ها است، بلكه اين خود  پيامبر گرامى بود كه با رهنمودهاى آسمانى مكرر خويش، بذر تشيع را براى اولين بار در دل صحابه پاشيد و به مرور زمان آن را رشد داد و جمعى از اصحاب كبار چون سلمان و اباذر را شيعه ناميد. مفسران اسلامى در تفسير آيه (إِنّ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات أُولئِكَ هُمْ خَيْرُالبَريِّة)( بينه/7) نقل كرده اند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: مقصود از اين آيه على و شيعيان اوست.([4])

در تواريخ نام شيعيان على (عليه السلام) از صحابه و تابعين كه به خلافت بلا فصل او پس از پيامبر اكرم معتقد بودند آمده است كه ذكر اسامى آنان در اين مختصر نمى گنجد. تشيع به مفهوم يادشده، وجه مشترك ميان كلّيه شيعيان جهان است كه بخشى عظيم از مسلمانان گيتى را تشكيل مى دهند.شيعيان در طول تاريخ اسلام دوشادوش ساير مذاهب اسلامى در گسترش اسلام سهم عظيمى را ايفا كرده اند: علوم مختلف را پى ريزى، دولتهاى مهمى را پايه گذارى، و شخصيتهاى بسيار برجسته علمى و ادبى و سياسى را تقديم جامعه بشريت كرده اند، و اينك نيز در اكثر نقاط جهان حضور دارند.

اصل هشتاد و چهارم

چنانكه در اصول آينده اثبات خواهيم كرد، مسئله امامت يك مسئله الهى و سماوى بوده و جانشين پيامبر بايد از طريق وحى الهى به پيامبر تعيين گردد. اما پيش از پرداختن به دلايل نقلى و شرعى اين موضوع، فرض مى كنيم كه هيچ نصّى شرعى در اين باره در دست نيست. در اين صورت، بايد ببينيم مقتضاى حكم عقل با توجه به شرايط آن زمان چيست؟

عقل سليم حكم مى كند كه اگر فرد مصلحى با زحمات توانفرساى خويش در طول ساليان دراز، طرحى را پياده كرده و روش جديدى را براى جامعه بشرى ابداع نمايد، طبعاً بايستى براى بقا واستمرار طرح و روش مزبور، بلكه رشد و بالندگى آن نيز چاره انديشى كند، و بهيچوجه درست نيست كه شخصى با زحمات بسيار، بنايى را تأسيس كند ولى براى حفظ آن از خطرات آينده، هيچ نوع پيشگيرى به عمل نياورد و متولّى و مسئولى را براى حفظ آن بنا، معرّفى نكند.

پيامبر گرامى از بزرگترين شخصيتهاى جهان بشريت است كه با آوردن شريعت خود زمينه تحوّلى عميق در جهان بشريت و پى ريزى تمدنى كاملاً نو را فراهم ساخت.مسلّماً  آن حضرت، كه شريعت جاودانه اى را به بشر عرضه كرده و در عصر خود جامعه بشرى را رهبرى نمود، براى حفظ اين شريعت از آفات و خطرات احتمالى آينده و نيز هدايت و اداره امّت جاويد، چاره اى انديشيده و كيفيت رهبرى را پس از خود بيان نموده است، زيرا هرگز معقول نيست او شريعتى ابدى را پايه گذارى كند، ولى براى رهبرى آن پس از خود، كه ضامن بقاى شريعت است،طرحى ارائه ندهد. پيامبرى كه از بيان كوچكترين مسائل مربوط به سعادت بشر دريغ نكرده، چگونه معقول است در مورد مسئله رهبرى جامعه اسلامى و چگونگى آن، كه از مسائل كليدى و سرنوشت ساز بشر است، سخنى نگويد و رهنمودى ندهد، و در حقيقت جامعه اسلامى را بدون تكليف رها كند؟! بنابر اين، ادعاى اينكه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) چشم از جهان فرو بسته و در باره رهبرى پس از خود هيچ سخنى نگفته است، پذيرفتنى نيست.

اصل هشتاد و پنجم

مراجعه به تاريخ صدر اسلام و در نظر گرفتن شرايط موجود منطقه و جهان در زمان رحلت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، بروشنى لزوم تنصيصى بودن منصب امامت را اثبات مى كند. زيرا به هنگام درگذشت آن حضرت، خطرى سه گانه و مثلثوار آيين اسلام را تهديد مى كرد: يك ضلع اين مثلث خطر را امپراتورى روم، ضلع ديگر آن را امپراتورى ايران، و ضلع سوم را گروه منافقان داخلى تشكيل مى داد. در اهميت خطر ضلع نخست همين بس كه پيامبر تا آخرين لحظه از فكر آن فارغ نبود، و به همين علت در همان روزها بلكه ساعتهاى آخر عمر خويش سپاه عظيمى را به رهبرى اسامة بن زيد براى نبرد با روميان بسيج و اعزام كرد و متخلفان از آن را نيز نفرين نمود. ضلع دوم نيز دشمن بد سگالى بود كه نامه پيامبر را پاره كرد و به فرماندار يمن نوشت كه پيامبر را دستگير كند و يا سر او را از تن جدا كرده براى او بفرستد، و بالأخره در باب خطر سوم هم بايد دانست كه اين گروه پيوسته در مدينه يا بيرون از آن مزاحم پيامبر بودند و با توطئه هاى رنگارنگ خويش دل وى را خون مى كردند و در سوره هاى مختلف قرآن درباره سنگ اندازيهاى آنان سخن فراوان رفته است، تا آنجا كه يك سوره در قرآن، به نام آنها و در شرح افكار و اعمال سوء آنهاست.

اكنون سؤال مى شود، آيا با وجود چنين مثلث خطرى صحيح است كه پيامبر اكرم امت اسلامى و آيين اسلام را، كه دشمن از هر سو در كمين آن نشسته بود، بدون رهبر به حال خود رها سازد؟!

بيشك پيامبر  مى دانست كه زندگى عرب، زندگى يى قبيله اى است، و در ميان افراد قبايل تعصب نسبت به سران قبيله با جان آنان درهم آميخته است. بنابر اين، واگذارى تعيين رهبر به چنين مردمى، مايه چنددستگى و نزاع قبايل خواهد بود، و دشمن از اين اختلاف بهره گيرى خواهد كرد. بر پايه همين حقيقت است كه شيخ الرئيس ابو على سينا مى گويد:«تعيين جانشين از طريق نص پيامبر بر آن، به واقع نزديكتر است، چون با تعيين جانشين هرنوع نزاع و اختلاف ريشه كن مى گردد».([5])

اصل هشتاد و ششم

اكنون كه ثابت شد حكمت و آگاهى پيامبر ايجاب مى كرد درباره رهبرى امت اسلامى پس از خود اقدام مقتضى را به عمل آورد، بايد ديد كيفيت چاره انديشى آن حضرت چگونه بوده است؟

در اين جا دو نظريه وجود دارد كه به نقد و بررسى آنها مى پردازيم:

1. رسول گرامى، به فرمان خداوند متعال، فرد ممتازى را كه شايستگى رهبرى امت اسلامى را داشته است برگزيده و او را به عنوان جانشين خود به مردم معرفى نموده است.

2. پيامبر، انتخاب رهبر را بر عهده مردم نهاده كه پس از وى، خود فردى را انتخاب كنند، وا ين مطلب را بيان كرده است.

اكنون بايد ديد كدام يك از اين دو نظريه از كتاب و سنت و سيره پيامبر و تاريخ اسلام استفاده مى شود؟

دقت در زندگى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ـ از روزى كه مأمور شد شريعت خود را به بستگان نزديك و سپس به كلّ مردم اعلان كند، تا لحظه مرگ آن حضرت ـ اين مطلب را قطعى مى سازد كه آن حضرت بر مشخصّات خليفه بعد از خود، كراراً تصريح كرده و به اصطلاح در مسئله رهبرى روش «تنصيص» را برگزيده است، نه روش «انتخاب مردم» را. اين مطلب با امور ياد شده در زير ثابت مى شود:

1. حديث يوم الدار

پس از گذشت 3 سال از آغاز بعثت، خداى متعال پيامبر را مأمور ساخت كه دعوت خود را آشكار سازد، و آيه (وَ أَنْذِرْ عَشيرتَكَ الأَقْرَبين)(شعراء/214) در اين مورد نازل شد. پيامبر سران بنى هاشم را جمع كرد و فرمود: من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام. خداوند به من امر كرده است كه شما را به آن دعوت كنم. كدام يك از شما مرا در نشر اين آيين يارى مى كند تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟ حضرت سه مرتبه اينسخن را تكرار نمود و در هر بار تنها على (عليه السلام) آمادگى خود را اعلانكرد.در اين موقع پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «انّ هذا أخي و وصيىّ و خليفتي فيكم».([6])

2. حديث منزلت

پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در موارد مختلف، منزلت و مقام امير مؤمنان را نسبت به خود، همان منزلت و مقام هارون به موسى دانسته و فقط يك مقام از مقامات هارون را (كه نبوت باشد) از على (عليه السلام)سلب كرده و در حديث قريب به تواترفرموده: «يا علي أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي».([7])

به نص قرآن كريم، هارون مقام نبوت ([8])، خلافت ([9])، و وزارت ([10]) را در زمان موسى دارا بود، وحديث منزلت نيز همه مقامات هارون را ـ به استثناى مقام نبوت ـ براى على (عليه السلام)ثابت مى كند. طبعاً اگر مقصود، اثبات همه مقامات جز نبوت براى وى (عليه السلام) نبود نيازى به استثناى نبوت وجود نداشت.

3. حديث سفينه

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، اهل بيت خويش را به كشتى نوح تشبيه مى كند كه هركس بر آن نشست نجات يافت و هركس كه از آن تخلّف جست غرقه طوفان شد، چنانكه مى فرمايد: «ألا إنّ مَثَلَ أَهل بيتي فيكم مَثَلُ سَفينةِ نُوح في قَومِهِ مَنْ رَكِبَها نَجى وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق»([11]). مى دانيم كه كشتى نوح، يگانه ملجأ و پناهگاه انسانها براى نجات از طوفان بود. بنابر اين طبق حديث سفينه، اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)يگانه پناهگاه امت براى نجات از حوادث ناگوارى هستند كه چه بسا مايه انحراف و گمراهى انسانها مى گردد.

4. حديث امان امّت

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) اهل بيت خود را سبب وحدت كلمه و دورى امت از اختلاف معرفى مى كند و مى فرمايد: «النُّجومُ أمانٌ لأَهْلِ الأَرْضِِ مِنَ الغَرْق وَأَهْلُ بَيْتي أَمانٌ لأُمَّتي من الاخْتِلاف، فإذا خالَفَتْها قَبيلةٌ مِنَ العَرَب اختلفُوا فَصارُوا حزبَ إبليس»([12]): همان گونه كه ستارگان وسيله نجات اهل زمين از غرق شدن در دريا هستند (زيرا، دريا نوردان به حكم (وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُون)(نحل/16)، به وسيله ستارگان راه را از ميان امواج پيدا مى كنند و به ساحل مى رسند)، اهل بيت من نيز مايه نجات امت از دو دستگى هستند. اگر گروهى از عرب با آنان به مخالفت برخيزند، دچار اختلاف شده و در نتيجه جزو حزب شيطان مى گردند.

5. حديث ثَقَلَيْن

حديث ثقلين، از احاديث متواتر اسلامى است كه علماى فريقين آن را در كتابهاى حديث خود نقل كرده اند. پيامبر در اين حديث خطاب به امت اسلام مى فرمايد:«در ميان شما دو چيز گرانبها را به عنوان امانت مى گذارم و مى روم»، و سپس تمسك يكپارچه به هر دو را مايه هدايت امت و اعراض از يكى از آن دو را مايه ضلالت مى داند، چنانكه مى فرمايد:

«إنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثقلَيْن كتابَ اللّه وَعِتْرَتي أَهلَ بَيتي ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَ إِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوْضَ».([13])

اين حديث، مرجعيت علمى اهل بيت را، دوش به دوش قرآن كريم، به روشنى ثابت مى كند، وبر مسلمانان لازم مى دارد كه در امور دينى، همزمان  به كتاب خدا و رهنمود اهل بيت تمسك بجويند. ولى جاى بسى تأسف است كه برخى از كسان همه درها را مى زنند، جز در خانه اهل بيت را ! حديث ثَقَلين، كه شيعه وسنّى در نقل آن اتفاق دارند، مى تواند همه مسلمانان جهان را به صورت امتى واحد گرد آورد، زيرا اگر درموضوع تعيين خليفه و زمامدار سياسى امت پس از پيامبر، فريقين با هم اختلاف داشته و در برداشت تاريخى از مسئله منقسم به دو گروه باشند، در مرجعيت علمى هيچ دليلى براى تفرقه وجود نداشته و بايستى ـ بر طبق حديث متفقٌ عليه ثقلين ـ با هم يكدست و يك صدا باشند.

اصولاً در عصر خلافت خلفا نيز مرجعيت علمى، عملاً از آنِ على (عليه السلام) بود و اختلافات در امور دينى به وسيله على (عليه السلام) برطرف مى شد. در حقيقت، از روزى كه اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از ساحت مرجعيت كنار گذاشته شدند، فرقه گرايى نيز آغاز شد و فرقه هاى متعدد كلامى يكى پس از ديگرى پديد آمدند.

اصل هشتاد و هفتم

در احاديث گذشته پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) گاه به صورت كلى وگاه نيز به گونه مشخص، جانشين خويش را به نحو روشن معرّفى كرده است، به گونه اى كه هر يك از آنها حجت را بر افراد آگاه و حقيقت جو تمام مى كند. در عين حال آن حضرت براى آنكه پيام خود را به گوش همه مسلمانان از دور و نزديك برساند و راه را بر هر گونه ترديد و تشكيك در اين زمينه كاملاً ببندد، به هنگام مراجعت از حجّة الوداع در سرزمينى به نام غدير خم توقف نمود و به همراهان فرمود از جانب خداوند مأموريت دارد كه پيامى را به آنان برساند; پيامى الهى كه حاكى از انجام وظيفه بزرگى بوده و چنانچه انجام نگيرد، پيامبر رسالت خود را انجام نداده است. چنانكه مى فرمايد:

(يا أَيُّهَا الرَّسُول بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّك وَ إِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ)(مائدة/67): «اى رسول خدا آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن، و اگر اين مأموريت را انجام ندهى رسالت خود را انجام نداده اى، و خداوند ترا از (شر) مردم حفظ مى كند».([14])

آنگاه منبرى براى پيامبر ترتيب دادند و او بر فراز آن قرار گرفت و به مردم گفت: در آينده نزديك دعوت حق را لبيك خواهم گفت، شما درباره من چه مى گوييد؟ در پاسخ گفتند: گواهى مى دهيم تو آئين خدا را به ما ابلاغ كردى و خيرخواهى نمودى و تلاش بسيار كردى، خدا به تو جزاى خير دهد.

آنگاه فرمود: آيا بر وحدانيت خدا، رسالت من، و واقعيت روز رستاخيز گواهى مى دهيد؟ همگى پاسخ مثبت دادند.

سپس فرمود: من قبل از شما بر حوض (كوثر) وارد مى شوم، بنگريد با دو جانشين گرانبهاى من چگونه رفتار مى كنيد؟ شخصى پرسيد: مقصود از دو جانشين گرانبها چيست؟

پيامبر پاسخ داد: يكى كتاب خدا و ديگرى عترت من است، و خداى لطيف و خبير به من خبر داده است كه اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا آنكه در روز قيامت در كنار حوض به من برسند. بر آن دو پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد، و از آنان فاصله نگيريد كه هلاك مى شويد. آنگاه دست على (عليه السلام)را گرفت و بالا برد تا آنجا كه همه حاضران آن دو را مى ديدند، سپس چنين فرمود:

«أيّها النّاسُ مَنْ أولى النّاسِ بالمُؤمِنينَ مِنْ أنْفُسِهِم؟»:چه كسى بر مؤمنان از خود آنان اولى (صاحب اختيارتر) است؟

در پاسخ گفتند: خدا و پيامبر او بهتر مى دانند.

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:« إنّ اللّه مولايَ و أنا مولَى المؤمنين و أنا أولى بِهِم مِنْ أنفُسِهِم»: خداوند مولاى من، و من نيز مولاى مؤمنان مى باشم، و من بر مؤمنان از خود آنان صاحب اختيارترم.

سپس سه بار فرمود: «فَمَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَليٌّ مَولاُه»: آن كس كه من مولاى او هستم، على مولاى او است. آنگاه افزود: «اللّهُمّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ و أحبّ من أحبّه و أبغضْ مَنْ أبْغَضَهُ و انْصُر مَنْ نَصَرهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَله، و أدر الحَقَّ معه حيث دارَ، ألا فليبلِّغ الشاهد الغائب»: پروردگارا، دوست بدار آن كس را كه على را دوست مى دارد و دشمن بدار آن كس را كه با على دشمن است، و مهربان باش با هركس كه نسبت به على مهربان است و خشم آور  بر كسى كه بر على خشم آورد و يارى كن آن كس را كه على را يارى كند و خوار ساز آن كس را كه على را خوار سازد، وحق را با او و در مدار او قرار ده . حاضران اين مطلب رابه غايبان ابلاغ كنند.

اصل هشتاد و هشتم

حديث غدير از احاديث متواتر است و راويان حديث، از صحابه و تابعين و محدثان اسلامى، آن را در هر قرنى به صورت متواتر نقل كرده اند. 110 نفر از صحابه، 89 تن از تابعين، و 350 نفر از علما و محدثان اسلامى حديث غدير را نقل كرده اند، و با اين تواتر، در اصالت و اعتبار اين حديث جاى هيچ ترديدى وجود ندارد. همچنين گروهى از علما به طور مستقل درباره حديث غديركتاب نوشته اند، كه در آن ميان، جامع ترين كتابى كه اسانيد حديث را يكجا گرد آورده است، كتاب شريف الغدير نگارش علاّمه عبدالحسين امينى (1320ـ1390هـ.ق) مى باشد.

اكنون بايد ديد مقصود از مولى بودن پيامبر، و مولى بودن على چيست؟

قراين بسيارى گواهى مى دهند كه مقصود از اين تعبير، زعامت و رهبرى است، كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

الف ـ در ماجراى غدير، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كاروان زائران خانه خدا را در سرزمينى بى آب و علف، آن هم در نيم روزى بسيار گرم، متوقف ساخت. گرمى هوا به حدّى بود كه حاضران نيمى از عباى خويش را بر سر افكنده و نيم ديگر را نيز زير انداز خود قرار داده بودند. با اين تمهيدات، طبعاً پيامبر بايد سخنى بگويد كه در هدايت امت، نقشى كليدى و سرنوشت ساز داشته باشد، و براستى چه كارى مى تواند در سرنوشت مسلمانان از تعيين جانشين، كه مايه وحدت كلمه مسلمين و حافظ دين است، سرنوشت سازتر باشد؟

ب ـ پيامبر گرامى قبل از طرح ولايت على (عليه السلام)  از اصول سه گانه توحيد و نبوت و معاد سخن گفت و از مردم نسبت به آنها اقرار گرفت، آنگاه  پيام الهى را ابلاغ كرد. از تقارن پيام با اخذ اعتراف نسبت به اصول، مى توان به اهميت پيام پى برد و دريافت كه هدف پيامبر از آن همايش عظيم و فوق العاده، نمى توانسته امرى عادى همچون سفارش به «دوستى» با فردى خاص باشد!

ج ـ حضرت در آغاز خطبه از رحلت قريب الوقوع خود خبر داد، و اين نشان مى دهد كه او نگران وضع امت پس از خويش بوده است. پس چه بهتر كه براى آينده چاره جويى شود تا آيين وى در طوفان حوادث آتيه دچار مخاطره نگردد.د ـ قبل از بيان پيام الهى درباره على (عليه السلام) ، از مولويّت واولويّت خود سخن به ميان آورد و فرمود: خدا مولاى من، و من مولاى مؤمنين مى باشم، و نسبت به آنان از خود آنان اَولى هستم. ذكر اين مطالب، گواه آن است كه «مولى بودن» على (عليه السلام) از سنخ همان مولويّت و اولويّت مربوط به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بوده و ايشان به فرمان الهى اولويت مزبور را براى على (عليه السلام)  نيز ثابت كرده است.

و مقصود از «اولويت» نبىّ اكرم، همان است كه در آيه مباركه  به آن تصريح شده آنجا كه مى فرمايد: (النَّبِىُّ أَولى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)(احزاب/6): پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است»،  و مقصود از سزاورى پيامبر به مؤمنان، از خودشان اين است كه به امر الهى حق  تصرف در نفوس و اموال آنها دارد، يعنى اگر دستور جهاد و يا انفاق دهد بايد مؤمنان بدون چون و چرا بپذيرند. و لازمه يك چنين مطاع بودن در مورد جان ها و مال ها، همان ولايت و سرپرستى است جامعه كه از جانب خدا به او داده شده است ويك چنين مقام، پس از وى، به امام على(عليه السلام) عطا شد، و او به مقام سرپرستى نائل آمد و امامت جز سرپرستى جامعه در امور چيز ديگرى نيست.

هـ ـ پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از بيان پيام الهى، از حاضران خواست آن را به گوش غايبان برسانند و پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از منبر پايين آمد و به ياران خود دستور داد  كه به على به عنوان «امير مؤمنان» تهنيت وتبريك بگويند، ـ لذا ـ امام در خيمه اى قرار گرفت، و ياران پيامبر، گروه گروه وارد شده و به او تبريك گفتند، شيخين ابوبكر و عمر، وارد خيمه شده رو به امام كردند وگفتند: هنيئاً لك يا علي بن أبي طالب أصحبتَ مولاىَ و مولا كلَّ مؤمن ومؤمنة: گوارا باد بر تو اى على، امروز سزاوارترين فرد به هر مرد و زن مؤمن شدى.([15])

اصل هشتاد و نهم

تاريخ اسلام نشان مى دهد كه دشمنان پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) براى خاموش ساختن دعوت الهى وى، از راههاى گوناگونى وارد شدند; از متهم كردن پيامبر به سحر و جادو گرفته تا تصميم به قتل آن حضرت در بستر خويش. ولى در تمام موارد، دست عنايت حق با پيامبر بود و وى را از نقشه هاى شوم مشركان حفظ كرد. آخرين نقطه اميد آنان (بويژه با توجه به باقى نماندن فرزند پسر براى پيامبر)  اين بود كه با مرگ پيامبر، اين دعوت نيز خاموش خواهد شد:(أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَربَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ)(طور/30): يا مى گويند شاعرى است و ما در مورد وى به انتظار حوادث روزگار(مرگ) نشسته ايم . اين انديشه در ذهن بسيارى از مشركان و منافقان، وجود داشت. ولى پيامبر با تعيين جانشينى باكفايت كه در طول زندگى ايمان خالص و استوار خود به اسلام را نشان داده بود، اميد مخالفان را به يأس مبدل ساخت، وبدين طريق بقاى دين را تضمين نموده و پايه هاى آن را محكم ساخت و نعمت اسلام با وجود تعيين چنين رهبرى به كمال رسيد. لذاست كه پس از نصب على (عليه السلام) ، به عنوان جانشين پيامبر، در روز غدير آيه «اكمال دين» فرود آمد:

(اَلْيَـوم يَئِسَ الّـذينَ كَفَـرُوا مِـنْ دِينِكُمْ فَـلا تَخْشَـوهُمْ وَاخْشَـونِ اليَـومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ  نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً)  (مائده/3)([16]): امروز كافران از نابودى دين شما مأيوس شدند، پس از آنان نترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل ساخته و نعمتم را بر شما تمام كردم، و راضى شدم كه اين اسلامِ (تكميل يافته با معرّفى جانشين پيامبر) دين شما باشد.([17])

گذشته از روايات متواتر فوق، كه ثابت مى كند مسئله جانشينى پيامبر يك مسئله الهى است و مردم در آن اختيارى ندارند، گزارشهاى تاريخى نيز حاكى از آن است كه پيامبر در همان روزهايى هم كه در مكه به سر برده و هنوز حكومتى در مدينه تشكيل نداده بود، مسئله جانشينى را يك مسئله الهى تلقى مى كرد. فى المثل، زمانى كه رئيس قبيله بنى عامر در موسم حج به حضور پيامبر رسيد و گفت: چنانچه ما با تو بيعت كرديم و تو بر مخالفان خود پيروز شدى، آيا براى ما در امر رهبرى نصيب و بهره اى هست؟ پيامبر در پاسخ، فرمود: اين كار مربوط به خداست، هركس را مى خواهد بدين كار مى گمارد:«الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء»([18]) . بديهى است چنانچه مسئله رهبرى موكول به انتخاب مردم بود، مى بايست بفرمايد:«الأمر إلى الأُمّة» يا «إلى أهل الحلّ والعقد»! كلام پيامبر در اين مورد، همانند كلام خداوند در مورد رسالت است، آنجا كه مى فرمايد:(اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ)  (انعام/124): خدا دانا است كه رسالت خويش را در چه شخصيتى قرار دهد.

اصل نودم

مسئله تنصيصى بودن  مقام خلافت، و اينكه امت در تعيين جانشين براى پيامبر نقشى ندارد، در ذهن صحابه نيز وجود داشت. چيزى كه هست آنان در غير خليفه اوّل، به جاى تنصيص خدا و پيامبر، تنصيص خليفه قبلى را مطرح مى كردند، چنانكه به اتفاق تواريخ خليفه دوم به وسيله خليفه نخست تعيين گرديد.

تصوّر اينكه تعيين خليفه دوم توسط ابوبكر قاطعانه نبوده بلكه جنبه پيشنهاد داشته است، مخالف نص تاريخ است. زيرا هنوز خليفه نخستين در قيد حيات بود كه از جانب ياران پيامبر به تعيين مزبور اعتراض شد، و يكى از آنان زبير بود. بديهى است اگر جريان صرفاً جنبه پيشنهادى داشت، اعتراض صحابه موردى نداشت. گذشته از نصب عمر توسط ابوبكر، خليفه سوم نيز از طريق شوراى شش نفرى كه اعضاى آن را خليفه دوم معين كرد صورت گرفت، واين كار نيز نوعى تعيين خليفه بود كه دست ديگران را از مراجعه به افكار عمومى كوتاه كرد.

اصولاً فكر مراجعه به افكار عمومى و انتخاب خليفه از طرف امت، در ذهن ياران رسول خدا وجود نداشت و آنچه در اين زمينه بعدها ادعا شده توجيهاتى است كه ديگران يادآور شده اند،  بلكه معتقد بودند كه خليفه بايد از طريق خليفه پيشين تعيين شود. فى المثل وقتى خليفه دوم مجروح شد، عايشه همسر پيامبر به وسيله فرزند خليفه، عبد اللّه بن عمر، به وى پيام فرستاد و گفت: سلام مرا به پدرت برسان و بگو امت پيامبر را بدون چوپان ترك مكن»([19]). عبد اللّهبن عمر نيز هنگامى كه پدرش در بستر افتاده بود، اورا به تعيين خليفه دعوت كرد و گفت: مردم درباره تو سخن مى گويند، آنان فكر مى كنند كسى را به جانشينى انتخاب نخواهى كرد. آيا اگر چوپانِ شتران  و گوسفندان تو، آنها را در بيابان رها كند در غياب خود كسى را بر آنها نگمارد، تو او را نكوهش نمى كنى؟! رعايت حال مردم بالاتر از رعايت حال شتران و گوسفندان است».([20])

اصل نود و يكم

در  آغاز بحث امامت اشاره كرديم كه امام و خليفه پيامبر از نظر مسلمانان كسى است كه وظايف پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) (به استثناى مسئله آوردن شريعت) را برعهده دارد. اينك مهمترين اين وظايف را يادآور مى شويم تا جايگاه امامت و اهميت آن روشنتر شود:

الف. تبيين مفاهيم قرآن كريم وحلّ معضلات آن، از جمله وظايف پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بود. قرآن مى فرمايد: (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إلَيْهِمْ)(نحل/44): قرآن را بر تو نازل كرديم تا آنچه را كه بر آنان نازل شده است برايشان توضيح دهى و تبيين كنى.

ب . بيان احكام شرعى يكى ديگر از وظايف آن حضرت بود كه برخى را از طريق تلاوت آيات، و برخى ديگر را به وسيله سنّت بيان مى كرد. بيان احكام از سوى آن حضرت، به صورت تدريجى و با توجه به رخدادهاى روز انجام شده، و طبيعت امر ايجاب مى كرد كه اين وظيفه استمرار يابد، در حالى كه شمار احاديث وارده از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در باره احكام، كه به دست ما رسيده است، از پانصد حديث تجاوز نمى كند.([21])و اين مقدار از احاديث فقهى نمى تواند امت را در قلمرو تقنين«خود كفا» سازد.

ج.از آنجا كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) محور حق بود و با روشنگريهاى خويش از هر نوع انحراف در عقايد امّت جلوگيرى مى كرد، لذا فرقه گرايى در زمان حيات او به علت وجود و حضور ايشان رخ ننمود يا مجال بروز و ظهور نيافت.

د . پاسخگويى به پرسشهاى دينى و اعتقادى يكى از ديگر وظايف پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)بود.

هـ . تربيت افراد جامعه از طريق گفتار و رفتار.

و . برقرارى قسط و عدل و امنيت  عمومى در جامعه اسلامى از ديگر وظايف رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) بود.

ز. پاسدارى از مرزها و ثغور و دارائى اسلام در برابر دشمنان نيز از مسئوليتهاى آن حضرت به شمار مى رفت. چنانچه انجام دو وظيفه اخير از سوى رهبر برگزيده از جانب مردم نيز ممكن و قابل حصول باشد، مسلّماً انجام وظايف پيشين (تبيين مفاهيم مشكل قرآن و بيان احكام شرع و...) بهوجود رهبرى آگاه و مقتدر نيازمند است كه مورد عنايت خاص الهى قرارداشتهو در علم و عمل تالى تِلْوِ پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) باشد. يعنى حامل علوم نبوى و مصون از هرگونه خبط و خطا باشد تا بتواند به وظايف خطير ياد شده جامه عمل بپوشاند و خلأ وجود پيامبر را در طول تاريخ پر نشيب وفرازاسلامپر كند: هرچند چنين فردى كه حامل علوم نبوى است نه پيامبر است و نه پايه گذار شريعت، و هيچگاه مقام امامت با مقام نبوت يكى نيست.

بديهى است چنين فردى از نظر علم و دانش فراتر از امت بوده وبسان مصاحب موسى علم «لدنى»([22]) داشته باشد و شناسايى او از طريق پيامبر و به فرمان الهى امكان پذير است. نيز روشن است كه تحقق اهداف فوق در گرو اين است كه مردم به حمايت و اطاعت از رهبرى معين شده توسط پيامبر برخيزند، و تعيين الهى و اعلام پيامبر، شرط كافى  براى تحقق آن اهداف نيست(لا رأىَ لِمَنْ لا يُطاع)، چنانكه در مورد قرآن و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز ماجرا از همين قرار بوده و هست. رخدادهاى منفى و گروه گراييهاى جمعى از مسلمين پس از رحلت رسول خدا، نه به اين علت بود كه پيامبر (العياذ باللّه) به وظيفه حكيمانه خود عمل نكرد و طرحى اصولى براى اداره امت پس از خود نريخت، يا طرح وى ناقص بود، بلكه صرفاً اين علت بود كه برخى از افراد امت نظر خود را بر طرح پيامبر مقدم داشتند و مصلحت انديشى شخصى خويش را بر تنصيص خدا و رسول ترجيح دادند; و اين تنها موردى نيست كه چنين حادثه اى در تاريخ رخ داده، بلكه در تاريخ اسلام نظاير آن فراوان است.([23])

اصل نود و دوم: عصمت امام

در اصل پيشين  گفتيم كه امام يك رهبر عادى نيست كه فقط به اداره كشور و حفظ ثغور آن بپردازد، بلكه وى علاوه بر اين وظيفه، وظايف ديگرى دارد كه به آنها اشاره شد. انجام آن وظايف خطير مانند تفسير قرآن، بيان احكام، پاسخگويى به سؤالات اعتقادى مردم، و جلوگيرى از هرنوع انحراف در عقيده و تحريف در شريعت، در گرو داشتن علمى گسترده وخطاناپذير است، و افراد عادى چنانچه متصدى اين گونه امور گردند، از خطا واشتباه مصون نخواهند بود.

البته عصمت مساوى با نبوت نيست، ممكن است انسانى از اشتباه و خطا معصوم باشد، ولى داراى مقام نبوت نباشد. نمونه واضح آن، مريم عذرا است كه قبلاً در بحث عصمت پيامبران، دلايل عصمت او را يادآور شديم.([24])

علاوه بر تحليل عقلى مزبور، يك رشته امور بر لزوم عصمت امام دلالت مى كنند كه برخى را يادآور مى شويم:

1. اراده قطعى و حتمى خداوند  بر پاكى و طهارت اهل بيت از رجس تعلق گرفته است، چنانكه مى فرمايد:(إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)  (احزاب/33): جز اين نيست كه خدا مى خواهد از شما اهل بيت هر نوع پليدى را بزدايد و شما را به طور كامل پاكيزه گرداند.

دلالت آيه بر عصمت اهل بيت بدينگونه است كه: تعلق گرفتن مشيت ويژه الهى به تطهير اهل بيت از هر نوع پليدى، مساوى و ملازم با عصمت آنان از گناه است.  زيرا مقصود از «رجس» در آيه، هر نوع پليدى فكرى و روحى و رفتارى است كه گناه از مصاديق بارز آن است، و از آنجا كه اين اراده به افراد خاصى تعلق گرفته است نه به همه افراد امت ، طبعاً با اراده تطهير كه به همگان تعلق گرفته است فرق خواهد داشت. اراده تطهير كه عموم مسلمانان را دربر مى گيرد، اراده تشريعى است([25]) و چه بسا ممكن است  در اثر نافرمانى افراد تحقق نپذيرد; در حالى كه اين اراده، اراده تكوينى است كه از مراد و متعلَّقِ اراده (پاكى از گناه) جدا نخواهد بود.

در خور ذكر است كه اراده تكوينى حق بر عصمت اهل بيت، مايه سلب اختيار از آنان نيست; همان گونه كه وجود عصمت در پيامبران نيز مايه سلب اختيار از آنان نمى باشد(تفصيل اين مطلب در كتب عقايد آمده است).

2. به حكم حديث ثقلين كه مى فرمايد:«إِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَيْن: كتابَ اللّه و عترتي»، ائمه اهل بيت(عليهم السلام)  در رديف قرآن واقع شده اند، يعنى همان گونه كه قرآن از هر نوع خطا و اشتباهى مصون است، ائمه اهل بيت نيز از هر نوع خطاى فكرى و عملى مصون مى باشند.

اين مطلب با توجه به ذيل حديث كه مى فرمايد:

الف ـ ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً: مادام كه به اين دو چنگ زنيد هرگز گمراه  نخواهيد شد;

ب ـ إِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا علَيَّ الحَوض: اين دو يادگار من از يكديگر جدا نمى شوند تا در قيامت كنار حوض نزد من آيند،

كاملاً روشن است، زيرا چيزى كه تمسك به آن مايه هدايت بوده، از ضلالت باز مى دارد و هرگز نيز از قرآن (معصوم) جدا نمى شود، قطعاً از هرگونه خطا و گناه مصون خواهد بود.

3. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اهل بيت خود را به كشتى نوح تشبيه كرده است كه هركه بر آن سوار شد از امواج طوفان رست و هركه از آن تخلّف جست غرقه امواج گشت. چنانكه فرمود: «إِنّما مَثَلُ أَهل بيتي في أُمّتي كسفينةِ نوح مَنْ رَكِبَها نَجى وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق».([26])

با توجه به اين دلايل كه به صورت موجز بيان شد، عصمت اهل بيت امرى روشن و مبرهن است، و البته دلايل نقلى عصمت منحصر به آنچه گفته شد نيست.

اصل نودو سوم: امامان دوازده گانه

شناخت  امام از دو راه امكان پذير است:

الف ـ پيامبر گرامى به فرمان خدا بر امامت فردى معين تصريح كند;

ب ـ امام پيشين بر امامت امام بعدى تصريح كند.

امامت پيشوايان دوازدهگانه شيعه از هر دو راه ثابت شده است. هم پيامبر طبق روايات بر امامت آنان تصريح كرده است، و هم هر يك از ائمه، امام بعد از خويش را معرفى نموده است.

در اين باره براى رعايت اختصار، تنها يك حديث را يادآور مى شويم:([27])

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) تنها به نصب على (عليه السلام) اكتفا نكرد، بلكه يادآور شد كه پس از وى امامان دوازده گانه اى خواهند آمد كه عزت دين و اسلام به واسطه آنها تحقق خواهد پذيرفت، چنانكه فرمود:«لا يزال الدّين منيعاً إلى إثني عشر خليفة» و به نقل ديگر  فرمود: «لا يزال الإسلام عزيزاً إلى إثني عشر خليفة». گفتنى است كه روايات دالّ بر وجود خلفاى دوازده گانه،در معتبرترين صحاح اهل سنت نيز آمده است.([28])

مسلماً اين دوازده خليفه كه عزت اسلام منوط به وجود آنان شمرده شده است، جز بر امامان دوازده گانه شيعه قابل انطباق نيست. زيرا نه خلفاى اموى مايه عزت دين بودند و نه خلفاى عباسى، و نه اين عدد بر آنان قابل تطبيق است.

امامان دوازده گانه شيعه عبارتند از:

1. اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(عليهما السلام)  (تولد: ده سال قبل از بعثت، شهادت: سال 40 هجرى) مدفون در نجف اشرف.

2. امام حسن بن على  ملقب به مجتبى(عليه السلام)(3ـ50هـ.ق) مدفون در مدينه، قبرستان بقيع.

3. امام حسين بن على  سيد الشهداء(عليه السلام)(4ـ61هـ.ق) مدفون در كربلا.

4.امام على بن الحسين ملقب به زين العابدين(عليه السلام)(38ـ94هـ.ق) مدفون در بقيع.

5. امام محمد بن على معروف به باقر العلوم (عليه السلام)(57ـ114هـ.ق) مدفون در بقيع.

6. امام جعفر بن محمد معروف به صادق(عليه السلام)(83ـ148هـ.ق) مدفون در بقيع.


7. امام موسى بن جعفر ملقب به كاظم (عليه السلام)  (128ـ 183هـ.ق) مدفون در كاظمين.

8. امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) (148ـ203هـ. ق)مدفون در خراسان.

9. امام محمد بن على معروف به جواد (عليه السلام)(195ـ220هـ.ق) مدفون در كاظمين.

10.امام على بن محمد معروف به هادى (عليه السلام)(212ـ 254هـ. ق) مدفون در سامرّا.

11.امام حسن بن على معروف به عسكرى (عليه السلام)(232ـ260هـ.ق) مدفون در سامرّا.

12.امام محمد بن حسن معروف به حجت و مهدى ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف ـ. او امام دوازدهم شيعه بوده و هم اكنون نيز  زنده وغايب است، تا روزى به فرمان خداوند  ظهور كرده و طبق وعده صريح قرآن (در سوره نور/54 و توبه/33 و فتح/28و صف/9)و احاديث متواتر اسلامى حاكميت اسلام را در سراسر گيتى برقرار گرداند.([29])

داستان زندگانى امامان شيعه (عليهم السلام)  در كتابهاى تاريخ به تفصيل بيان شده است، و از آنجا كه امام دوازدهم هم اكنون  زنده بوده و به خواست الهى منصب امامت را برعهده دارد، در اصول بعد نكاتى را درباره آن حضرت يادآور خواهيم شد.


اصل نود و چهارم

محبت به خاندان رسالت از امورى است كه قرآن و سنت بر آن تأكيد كرده است، چنانكه مى فرمايد:(قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاّ المَوَدّةَ في القُربى) (شورى /23): بگو بر رسالت خود پاداشى از شما نمى خواهم مگر دوستى نزديكان. مقصود از قربى نيز، نزديكان پيامبر  مى باشد، به قرينه اينكه درخواست كننده خود پيامبر است.

دوستى با خاندان گرامى پيامبر ، علاوه بر اينكه خود كمالى است بزرگ، سبب مى شود كه انسان با آنان همگون شود، و در كسب فضايل و دورى از رذايل به آنها اقتدا كند.

در احاديث متواتر از پيامبر  اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده است كه دوستى اهل بيت آن حضرت، نشانه ايمان، و دشمنى با آنان نيز نشانه كفر و نفاق است. هركس آنان را دوست بدارد خدا و پيامبر را دوست داشته، و هركس هم با آنها دشمنى ورزد، با خدا و پيامبر دشمنى ورزيده است.

اصولاً محبت خاندان رسالت از ضروريات دين اسلام است كه شك و ترديدى در آن روا نيست، و همه مسلمانان  بر آن اتفاق نظر دارند، جز گروهى كه به «نواصب» شهرت يافته و به همين جهت نيز از منكران اسلام به شمار مى آيند.([30])

 ------------------------------------------------

[1] . فرق الشيعه، ص 17.

[2] . مقالات الاسلاميين:1/65.

[3] . ملل و نحل:1/131.

[4] . الدر المنثور:8/589، به نقل از جابر بن عبد اللّه، ابن سعيد خدرى، ابن عباس و على(عليه السلام).

[5] . شفاء، الهيات، مقاله دهم، فصل پنجم، ص 564.

[6] . مسند احمد، 1/159; تاريخ طبرى:2/406; تفسير طبرى (جامع البيان)، 19/74ـ 75، تفسير سوره شعراء، آيه214.

[7] . صحيح بخارى:6/3، طبع 1314، در باب غزوه تبوك; صحيح مسلم،:7/120، در باب فضايل على(عليه السلام) ; سنن ابن ماجه،:1/55، باب فضائل أصحاب النبي; مسند امام احمد، 1/173، 175; 177، 179، 182، 185و 230; سيره نبويه، ابن هشام، 4/163 (غزوه تبوك).

[8] . (وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أخاهُ هارونَ نبيّاً) (مريم/53).

[9] . (وَ إِذْقالَ مُوسى لأَخيهِ هارونَ اخْلُفْني في قَومي...) (اعراف/142).

[10] . (وَاجعلْ لي وَزيراً مِنْ أَهْلي) (طه/29;.

[11] . مستدرك حاكم، 3/351; الصواعق المحرقة، ص 91 ; ميزان الاعتدال، 1/224; تاريخ الخلفاء، ص 573; الخصائص الكبرى، 2/266; ينابيع المودّة، ص 28; فتح القدير، ص 113 و كتب ديگر.

[12] . مستدرك حاكم، 3/149.

[13] . صحيح مسلم:7/122; سنن ترمذى، 2/307; سنن دارمى، 2/432; مسند احمد،:3/14، 17، 26 و 59، 4/366 و 371، 5/182 و 189; خصائص علويّه، نسائى ص 20; مستدرك حاكم:3/109، 148 و 533، وكتب ديگر. در اين باره ضمناً مى توان به رساله حديث الثقلين از نشريات دار التقريب بين المذاهب الإسلامية (قاهره، مطبعه مخيمر) رجوع كرد.

[14] . محدثان و مفسران اسلامى به نزول اين آيه در پايان حجة الوداع، روز غدير، اشاره كرده اند. بنگريد به كتاب «الدرالمنثور»سيوطى، 2/298، فتح القدير شوكانى 2/57، كشف الغمة اربلى، ص 94، ينابيع المودة قندوزى، ص 120، المنار، 6/463 و غيره.

[15] . براى آگاهى از اسناد تهنيت به كتاب «الغدير»، ج1، ص 279ـ 283 مراجعه شود.

[16] . گروهى از صحابه و تابعين، آيه فوق را مربوط به واقعه غدير خم دانسته اند، مانند ابو سعيد خدرى، زيد بن ارقم، جابر بن عبد اللّه انصارى،ابو هريره و مجاهد مكى. براى آشنايى با روايات اشخاص فوق درباره واقعه مزبور، بنگريد به:ابو جعفر طبرى در كتاب الولاية، حافظ ابن مردويه اصفهانى به نقل ابن كثير در ج2، تفسير خود2/491، حافظ ابونعيم اصفهانى دركتاب «ما نزل من القرآن في علي»، خطيب بغدادى در ج8 تاريخ خود، ص 290، حافظ ابو سعيد سجستانى در كتاب «الولاية» حافظ ابو القاسم حسكانى،ابن عساكر شافعى به نقل سيوطى در الدر المنثور، 2/295، خطيب خوارزمى دركتاب مناقب كه عبارت آنان را كتاب الغدير (1/23 ـ 236) آورده است.

[17] . فخر رازى در تفسير خود مى گويد: پس از نزول اين آيه، پيامبر گرامى جز 81ـ82 روز بيشتر زنده نبود و پس از آن نيز او هيچگونه نسخ و دگرگونى رخ نداد. بنابر اين بايد گفت كه اين آيه در روز غديرنازل شده كه براى هيجدهم ذى الحجه سال حجة الوداع مى شود. با توجه به اينكه پيامبر طبق رأى اهل سنت در 12 ربيع الاوّل در گذشته است، اگر هر سه ماه فاقد سلخ باشند درست بر همان 82 منطبق مى شود (تفسير فخر رازى3/369.

[18] . سيره ابن هشام:2/422.

[19] . الإمامة و السياسة:1/32.

[20] . حلية الأولياء:1/44.

[21] . الوحى المحمدى، ص 212، چاپ ششم.

[22] . (وَعَلَّمناهُ مِنْ لَدُنا عِلْماً)(كهف/65).

[23] . به كتاب النص والاجتهاد، نوشته علاّمه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى مراجعه شود.

[24] . ر .ك، الإلهيّات،از مؤلف، 2/146ـ 198.

[25] . سوره مائده آيه 6:(وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ) كه در ذيل آيه وضو آمده است.

[26] . مستدرك حاكم:2/151; خصائص كبرى، سيوطى:2/266.

[27] . براى آگاهى از ساير روايات، به كتب حديث مانند اصول كافى، كفاية الأثر; اثبات  الهداة، منتخب الأثر و غيره رجوع شود.

[28] . صحيح بخارى، 9/81، باب الإستخلاف;صحيح مسلم، 6/3 كتاب الأمارة ; مستد احمد، 5/86 و 108; مستدرك حاكم:3/18..

[29] . در تاريخ ولادت و وفات برخى از ائمه اختلاف است كه ما يكى را برگزيديم. نيز مى دانيم كه درگذشت غالب آنها به صورت شهادت رخ داده كه شرح آن در تواريخ مذكور است.

[30] منشور عقائد اماميه، آيت الله سبحاني، ص .149