* مسير موضوعات:
هرمنوتيك
كلمه هرمنوتيك، ريشه يونانى دارد و همه لغت نويسان اتفاق نظر دارند كه مقصود از كلمه هرمنوتيك يا «هنر تفسير» است يا «تفسير متن».
هرمنوتيك به يك معنا، مسئله اى ديرينه و به معناى ديگر، مسئله اى جديد است. ديرينه است، چون تفسير متن است و تفسير متن شرايطى دارد كه علماى ما در كتاب هاى خود گفته اند. مثلاً براى مفسرى كه مى خواهد قرآن را تفسير كند، ده شرط ذكر كرده اند. يا اگر كسى بخواهد حديثى را تفسير كند، به طور مسلم شرايطى لازم دارد كه به آن ها «شرايط تفسير قرآن يا حديث» مى گويند ولى غربى ها آن را «هرمنوتيك» ناميده اند.
اما در هرمنوتيك به معناى جديدش، تنها تفسير متن مقدس، مطرح نيست. بلكه ممكن است اين متن، متن ادبى، فلسفى يا تاريخى و حتى يك رخداد باشد.به عنوان مثال نادرشاه به هند حمله كرده است. تفسير اين رخداد از نظر غربى ها هرمنوتيك است.
گاهى اين كلمه را در معناى گسترده ترى استفاده كرده اند. مثلا اگر كسى مجسمه اى ساخته يا منظره اى را نقاشى كرده است، تفسير اين مجسمه يا نقاشى (كه اين نقطه زرد يا سبز مثلاً اشاره به چه چيزى است) را هرمنوتيك مى گويند.
از اين رو هرمنوتيك مطابق اين ديدگاه ممكن است تفسير كتاب يا يك رخداد باشد. مثلاً حادثه اى به نام مشروطه در ايران رخ داده است. ما هم در آن زمان نبوده ايم و بين ما و آن حادثه فاصله زمانى است. ما اگر با شرايطى بتوانيم آن حادثه را تفسير كنيم، علل اين حادثه را پيدا كنيم و پيامدها و نتايجى كه مردم از اين حادثه به دست آورده اند را بيان كنيم، اين هرمنوتيك است.
در هر صورت اين كلمه، كلمه اى جامع است ما نمى خواهيم در اين مورد بحث كنيم. ما فقط دايره محدودى كه با تخصص ما مناسب است (تفسير متون دينى يا تفسير كتاب مقدس) را بحث مى كنيم.
«راغب اصفهانى» كتابى به نام «جامع التفاسير» دارد. در مقدمه اين كتاب براى مفسر قرآن ده شرط بيان كرده است.
بعد از ايشان «زركشى» مصرى(متوفاى 794هـ ق)، كتابى به نام «البرهان فى علوم القرآن» دارد كه در آن همان مطالب راغب را نقل كرده است. بعد از ايشان «جلال الدين سيوطى» در «الاتقان فى علوم القرآن» همان مطالب راغب و زركشى را آورده است. نگارنده در جلد دهم تفسير منشور جاويد، شرايط تفسير قرآن را آورده است.
در تفسير ابتدا بايد متن و هدفى در يك كتاب باشد تا از راه هاى مختلف بتوانيم مقصود نويسنده را به دست آوريم.به عنوان مثال كتاب «كليله و دمنه» در قالب قصه و حكايت حيوانات نوشته شده، مؤلف غرض و هدفى از نوشتن اين كتاب داشته است. ما هم بعد از هزار و چند صد سال، مى خواهيم غرض او را به دست آوريم، لذا به توضيح و تفسير آن مى پردازيم.
هرمنوتيك اگر تفسير كتاب مقدس باشد، از مفاهيم «ذات الاضافه» است زيرا يك طرف آن مفسَّر و طرف ديگر آن مفسِّر است كه ماهيت، غرض و هدف اين كتاب را به دست مى آورد.
برخى براى هرمنوتيك چنين تعريفى دارند: «هرمنوتيك دانشى است كه به شيوه فهم و مكانيزم تفسير متون مى پردازد». به هر حال ما ابتدا عقيده خود را بيان مى كنيم و بعد از آن به مكاتب ديگر مى پردازيم.در اين صورت اختلاف ما با ديگران روشن خواهد شد.
شرايط تفسير قرآن
راغب اصفهانى براى تفسير كتاب مقدس (قرآن مجيد) ده شرط مطرح كرده است كه بنده چند شرط به آن شروط اضافه مى كنم:
1. شناخت مفردات قرآن
كلمات زيادى در قرآن هست كه اگر مفردات آن را ندانيم آيه را اشتباه معنا خواهيم كرد.
بهترين كتاب ها براى اين موضوع «مفردات راغب» و بعد از آن «مجمع البحرين» مرحوم طريحى است. به عنوان مثال: قرآن در مورد زنان پيامبرمى فرمايد:
( وَ قَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الأُولَى) ( [193]) .
«و در خانه هاى خود بمانيد و همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد».
ريشه كلمه «قَرنَ» «قَرَّ،يقرّ» است نه«قرنَ،يقرنُ». زيرا «قرنَ،يقرن» با اين آيه تناسب ندارد. «قَرنَ» يعنى در خانه مستقر باشيد و از آن خارج نشويد.
2. شناخت اشتقاق
3. شناخت عوارض الفاظ (ماضى، مضارع و...)
4. شناخت قرائت هاى مختلف
مثلا در قرائتى «يَطَّهَّرن» و در قرائت ديگر «يطهُرنَ» خوانده اند. ( وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّىَ يَطْهُرْنَ) ( [194]) .
اين دو قرائت در معنا و حكم تاثير دارد. در يكى پاكى تنها كافى است، ولى در ديگرى كافى نيست و بايد غسل حيض را هم انجام بدهد. از نظر من اين شرط بى فايده است، زيرا فقط به يك قرائت معتقديم و آن قرائت معروفى است كه سينه به سينه و قرن به قرن به دست ما رسيده است. اما ديگر قرائات به صورت خبر واحد نقل شده است.
5. شناخت شأن نزول آيات
اگر شأن نزول آيات را بدانيم، ابهامات زيادى رفع مى شود. مثلاً در سوره توبه مى فرمايد:
( وَعَلَى الثَّلاَثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُواْ حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَظَنُّواْ أَن لاَّ مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ) ( [195]) .
«آن سه نفر كه (از جنگ تبوك)بازماندند، و (مسلمانان با آنان قطع رابطه كردند) تا آن حد كه زمين با تمام وسعتش بر آنها تنگ شد; (حتى) در وجود خويش، جايى براى خويش نمى يافتند،(و در آن هنگام)دانستند پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست، سپس خدا رحمتش را شامل حال آنها نمود(و به آنها توفيق داد) تا توبه كنند، خداوند بسيار توبه پذير و مهربان است».
اين آيه الفاظ و هيأت روشنى دارد اما معناى روشنى ندارد زيرا شأن نزول آن را نمى دانيم. اگر شأن نزول را بدانيم معناى آيه روشن مى شود. شأن نزول آيه اين است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مردم را براى رفتن به جنگ تبوك دعوت مى كرد. سه نفر كه كشاورزى داشتند، عرض كردند: «يا رسول الله! اجازه بده ما بمانيم و ميوه ها را جمع كرده و گندم ها را درو كنيم و بعد به جهاد بياييم.»
پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) اجازه داد يا نداد، به هر حال اين سه نفر ماندند. همه مردم جز اين سه نفر به سوى تبوك حركت كردند. اين سه نفر آب گوارا و ميوه هاى شيرين مى خوردند، درحالى كه گاهى از اوقات غذاى مسلمانان در راه تبوك خرماهاى پوسيده و نوشيدنى شان آب داغ بود. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) برگشت اما هنوز آن ها در مدينه بودند و قصد داشتند كه به تبوك بيايند!! وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد مدينه شد، اين سه نفر به استقبال پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند اما پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) سلام آن ها را جواب نداد و وارد مسجد شد و فرمود:
«اى مردم! با اين سه نفر خريد و فروش نكنيد و به زنان آن ها دستور داد كه با آنها هم بستر نشويد.» دنيا بر آن ها تنگ شد. فهميدند كه راه، اين است كه به سوى خدا برگردند و توبه كنند. به بيرون شهر رفته و شبها و روزها گريه كردند. جبرئيل امين اين آيه را آورد. بنابراين با توجه به شأن نزول مى توان ابهام آيه را روشن كرد.
6. شناخت مجملات و بيان آن ها در سنت
به عنوان مثال «اَقِمِ الصلاة» مجمل است زيرا اجزاء و شرايط نماز در آيه نيامده است و براى فهم آن بايد به سنت مراجعه كنيم.
7. شناخت ناسخ و منسوخ
گاهى دو آيه در ظاهر، با هم متناقض اند امادر قرآن تناقضى نيست و در حقيقت اينها ناسخ و منسوخ هستند.
مثلاً قرآن مى فرمايد:
( وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنكُمْ وَيَذَرُونَ أَزْوَاجًا يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُر وَعَشْرًا) ( [196]) .
«زنانى كه شوهرانشان مُرده اند، بايد چهار ماه و ده روز عدّه نگه دارند» در حالى كه در آيه ديگر مدت عده آن ها را يك سال معين كرده است.
( وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنكُمْ وَيَذَرُونَ أَزْوَاجًا وَصِيَّةً لأَزْوَاجِهِم مَّتَاعًا إِلَى الْحَوْلِ) ( [197]) .
«و كسانى كه از شما در آستانه مرگ قرار مى گيرند و همسرانى از خود به جا مى گذارند بايد به همسران خود وصيت كنند كه تا يكسال آنها را (از هزينه زندگى) بهره مند سازند به شرط اين كه آن ها(از خانه شوهر) بيرون نروند(و اقدام به ازدواج مجدد نكنند)».
اين همان رسم جاهليت بود كه اگر شوهر مى مرد، زن به مدت يك سال در خانه شوهر مى ماند و بعد از يك سال ازدواج مى كرد. اين آيه منسوخ است و آيه چهار ماه و ده روز ناسخ آن است.
البته ناسخ و منسوخ در قرآن كم است اما به هر حال از شرايط تفسير، شناخت ناسخ و منسوخ ها است.
8. آگاهى از علم فقه
آگاهى از علم فقه، از شرايط تفسير قرآن است. به عنوان مثال علم فقه اين آيه را تفسير مى كند:
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِى لِلصَّلاةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ) ( [198]) .
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه براى نماز روز جمعه اذان گفته شود، به سوى ذكر خدا بشتابيد، و خريد و فروش را رها كنيد كه اين براى شما بهتر است اگر مى دانستيد!».
علم فقه مـى گويد «ذكر الله» چيست و شرايطش كدام است و نماز جمعه داراى چند خطبه و چند قنوت است. مشهور اسـت كه آيات فقه دويست و هشتاد و هشت آيه است، ولى به نظر من بيش از اين مقـدار است. آياتى داريم كه از آنها، احكام فقهى استفاده مى شود ولى در ظاهر جزء آيات فقهى نيست.
به عنوان مثال آيه اى كه در مورد دختران شعيب است
( فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِى عَلَى اسْتِحْيَاء قَالَتْ إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ) ( [199]) .
«ناگهان يكى از آن دو(زن) به سراغ او آمد در حالى كه با نهايت حيا گام برمى داشت، گفت: «پدرم از تو دعوت مى كند تا مزد آب دادن(به گوسفندان) را كه براى ما انجام دادى به تو بپردازد.» هنگامى كه موسى نزد او ] شعيب [ آمد و سرگذشت خود را شرح داد، گفت: «نترس، از قوم ظالم نجات يافتى».
يكى از دخترها گفت اين فرد را به كار گير كه او قوى و امين است.
( قَالَ إِنِّى أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَن تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَج فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِندِكَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِى إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِين) ( [200]) .
(شعيب) گفت:«من مى خواهم يكى از دو دخترم را به همسرى تو درآورم به اين شرط كه هشت سال براى من كار كنى; و اگر آن را تا ده سال افزايش دهى، محبّتى از ناحيه توست; من نمى خواهم كار سنگينى بر دوش تو بگذارم; و ان شاءالله مرا از صالحان خواهى يافت!
اين يك داستان است اما احكام فقهى زيادى از آن استخراج مى شود.
9. شناخت براهين عقلى
علم كلام و فلسفه مى توانند به فهم قرآن كمك كنند. مثلاً قرآن كريم مى فرمايد:
( لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا) ( [201]) .
«اگر در آسمان و زمين، جزء«الله» خدايان ديگرى بود، فاسد مى شدند(و نظام جهان به هم مى خورد)».
اين همان برهانى است كه در كلام و فلسفه از آن به «برهان تمانع» ياد شده است.
آيه ( مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَد وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَه إِذًا لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَه بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض) ( [202]) . يك برهان عقلى است. در آيه ديگر مى فرمايد ( أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ أَمْ هُمُ الْخَالِقُون) ( [203]) . بنابراين براهين عقلي مستقل، در فهم معارف قرآن به ما كمك مى كنند.
البته اين سخن به اين معنا نيست كه يك مكتب بشرى را از ابتدا تا انتها بپذيريم بلكه منظور اين است كه از مبانى عقلى صحيح، كه علمايى مانند علامه طباطبايى در مورد آن تحقيقاتى كرده اند استفاده كنيم.
معارف مبتنى بر علم كلام و علوم عقلى و برهانى مى توانند كليد فهم قرآن باشند. البته ما مكاتب بشرى را صد در صد نمى پذيريم. نمى توان گفت حكمت متعاليه ملاصدرا از ابتدا تا انتها صحيح است. كتاب صحيح فقط قرآن است و غير قرآن، قابل نقد است اما اين سبب نمى شود كه عقل و قرآن را از هم جدا كنيم.
كتاب «توحيد» مرحوم صدوق را مطالعه كنيد. ببينيد ائمه(عليهم السلام) چقدر با استفاده از براهين عقلى، توحيد، عدل و عصمت را براى ما اثبات مى كنند.
مناظرات حضرت رضا(عليه السلام) كه در احتجاج طبرسى آمده است، همه مبتنى بر مباحث عقلانى و كلامى است.
10. داشتن ذوق موهبتى
مفسر بايد ذوق فهم قرآن را داشته باشد. من عبارتى مى گويم تا شما اين عبارت را به ياد داشته باشيد «در هر سرى ذوقى است (شورى است) خوشبخت كسى است كه ذوقش را دريابد».
هر كسى نمى تواند مفسر قرآن باشد. مفسّر بايد ذوق قرآنى داشته باشد. اين شرط تنها نسبت به قرآن مجيد مطرح نيست بلكه مثلاً همه كس نمى تواند شعرشناس شود زيرا براى شعرشناسى ذوق لازم است. هر كسى نمى تواند نقاشى ها را تحليل كند زيرا ذوق خاصى مى خواهد.
خلاّق متعال ما را با ذوق هاى مختلف آفريده است و فهم قرآن هم ذوق و استعداد خاصى لازم دارد.
اين ده شرط را راغب اصفهانى گفته ولى من شرايط ديگرى را هم مى افزايم.
11. مطالعه تاريخ اسلام
 بخشى از قرآن مجيد راجع به عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و قبل و بعد ايشان است. تفسير قرآن بدون مراجعه به تاريخ، امكان پذير نيست. تاريخ اسلام در حقيقت بيانگر مفاهيم قرآن است. مثلاً اگر بخواهيم آياتى كه در «اُحد» يا «احزاب» نازل شده را تفسير كنيم بايد حتماً از تاريخ اسلام آگاه باشيم.
12. رجوع به احاديث ائمه(عليهم السلام)
راغب چون دسترسى زيادى به احاديث ائمه(عليهم السلام) نداشته است اين شرط را نگفته است. احاديث ائمه(عليهم السلام) كه در حقيقت عِدل قرآنند، مى توانند پرده از مبهمات قرآن بردارند. اهل سنت حدود 35 روايت در تفسير قرآن از پيامبر اكرم دارند. خيلى عجيب است! روايات آن ها زياد است ولى متصل به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نيست. مسند نيست بلكه موقوف است. راوى روايت را نقل مى كند اما نمى گويد: «پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است.» قسمت زيادى از روايات اهل سنت «مرسله ها» است. اما روايات ائمه(عليهم السلام) ، خصوصاً روايات صادقين(عليهما السلام) ، متصل به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است و مى تواند بخشى از مبهمات قرآن را رفع كند.
13. پرهيز از تفسير به رأى
ائمه اطهار(عليهم السلام) و حتى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ، ما را از تفسير به رأى بر حذر داشته اند. تفسير بايد متكى بر مبانى باشد نه متكى به رأى.
آيه شريفه( وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ) ( [204]) به صورت هاى مختلفى تفسير شده است.
اگر كسى در اينجا يقين را به معنى يقين به اصول دين بداند، تفسير به رأى است زيرا اگر مراد از يقين، يقين به اصول دين باشد در اين صورت، قبل از يقين، عبادات بنده عبادات شكّى بوده است.
ما در تفسير ناچاريم به ائمه(عليهم السلام) مراجعه كنيم يا آيه اى را با آيات ديگر تفسيركنيم. يقين در اين آيه به معنى موت است. زيرا در آيات ديگر هم به اين معنى آمده است. مانند «حتى اتانا اليقين».( [205])
تفسير به رأى اين است كه عقيده خود را از قبل، مشخص كنيم بعد براى استدلالى كردنش به سراغ قرآن و حديث برويم و ببينيم آيا آيه اى از قرآن دلالت بر نظر ما دارد يا خير؟ اين پيش داورى است. نبايد براى قرآن استادى كنيم و رأى خود را بر قرآن تحميل كنيم بلكه بايد شاگرد قرآن باشيم. ما بايد سايه به سايه قرآن پيش برويم و ببينيم قرآن چه مى گويد و نظر و ديدگاهمان را از قرآن بگيريم.
از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است:
«من فسّر القرآنَ برأيه فليتبّوا مقعدهُ من النّار» ( [206]) .
«هر كس قرآن را به رأى خود تفسير كند جايگاهى از آتش براى خود فراهم كرده است».
پيروان مذهب باطنيه معتقدند نماز يعنى پيامبر! زيرا قرآن مى فرمايد: ( اِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَر) ( [207]) و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) هم كارش نهى از فحشاء و منكر بود. نماز جوهر نيست بلكه عرض است و قائم به ما است به همين خاطر خداوند مى فرمايد: ( وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ) ( [208]) . مى گويند زكات تصفيه نفس است. بايد نفس را از خصائص رذيله پاك كنيم. اين سخنان، تفسير به رأى است زيرا ريشه در ظاهر قرآن ندارد.
اگر مى بينيد هفتاد ودو ملت وجود دارد و همه از قرآن براى ديدگاهشان دليل مى آورند به خاطر اين است كه تفسير به رأى كرده اند. ما اگر بخواهيم تفسير به رأى نكنيم بايد ذهن را از پيش فرض ها خالى كنيم، بعد سراغ قرآن برويم تا با توجه به اين ضوابط، «مقصود صاحب كلام» را به دست آوريم.
فرق بطن، تأويل و تفسير به رأى
قرآن داراى بطون است ولى بيان بطون، با تفسير به رأى تفاوت دارد. فرق بيان بطن و تفسير به رأى اين است كه در تفسير به رأى معنايى مطرح مى شود كه اصلاً، در آيه نيست و مفسر فقط نظرش را بر متن تحميل كرده است. مثلاً آيه مباركه مى گويد:
( أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً) ( [209]) .
«آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده ساخت و اگر مى خواست آن را ساكن قرار مى داد سپس خورشيد را بر وجود آن دليل قرار داديم».
اين آيه در رابطه با عالم آفرينش است. اما فيلسوفى مى گويد مراد از ظلّ، وجود منبسط است كه بر ماهيات گسترده شـده اسـت. هرچند اين فرد فيلسوف است اما تفسير به رأى كرده است.
با مطالعه قبل و بعد آيه مشخص مى شود كه اين آيه مربوط به عالم آفرينش است و گردش خورشيد و افتادن سايه و جمع شدن سايه را بيان مى كند و از اين طريق مى خواهد ما را به سوى خدا رهنمون شود.
ما در عين احترامى كه براى عقل، كلام و حكمت قائل هستيم اما دربست يك مكتب را نمى پذيريم.
اين آيه چه ارتباطى دارد به اينكه خلاق متعال ماهيات مجرد از وجود را در نظر گرفته و وجود را به آن ها عطا فرموده است؟ اين نه ظاهر قرآن است و نه باطن آن. تفسير بايد متكى بر نشانه ها باشد و اگر بطنى دارد بايد ردّ پا و قرينه اى در قرآن داشته باشد.
امّا نمونه تفسير باتوجه به بطن، تفسير آياتى است كه مربوط به مناظره حضرت ابراهيم(عليه السلام) با ستاره و ماه و خورشيد پرستان است:
( فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِى رَبِّى لأكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ* فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّى هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّى بَرِيٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ) ( [210]) .
«هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد گفت: اين خداى من است اما هنگامى كه غروب كرد گفت: غروب كنندگان را دوست ندارم، هنگامى كه ماه را ديد كه (سينه افق را) مى شكافد، گفت:اين خداى من است اما هنگامى كه آن هم غروب كرد گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند مسلماً از گروه گمراهان خواهم بود، هنگامى كه خورشيد را ديد(كه سينه افق را) مى شكافت، گفت: اين خداى من است، اين كه از همه بزرگ تر است، امّا هنگامى كه غروب كرد گفت: اى قوم من از شريك هايى كه شما براى خدا قرار داديد بيزارم».
اين سه آيه را مى توانيم سه گونه تفسير كنيم و همه اين تفاسير، درهم تنيده و صحيح اند زيرا متكى بر ظاهر آيات هستند.
ابراهيم خليل الرحمان چنين استدلال مى كند: خدا ربّ من است و «ربّ» با آفريدگار تفاوت دارد. «ربّ» مربى و پرورش دهنده و صاحب است. مثلاً صاحب گوسفند را «ربّ الغنم» مى گويند و صاحب باغ را «ربّ البستان». اين ربّ به معناى آفريننده نيست بلكه به معناى مراقب و پرورش دهنده است.
كلمه آفريدگار و كردگار دو معناى متفاوت دارند. آفريدگار، خالق است و كردگار، گرداننده و مدبّر.
در خالق اختلافى نيست. هيچكس غير از خداى واحد را خالق نمى داند. اختلاف در مسئله پرورش، تربيت و اداره است. ربّ از ماده   ى «ربَبَ» است نه از ماده   ى «ربَيَ». «ربّ» يعنى صاحب و پرورش دهنده هرچيزى.
گروهى مى گفتند: «خداوند اداره اين جهان را به دست ستاره زهره، سپرده است.» گروه ديگر مى گفتند: «به دست ماه» و گروهى مى گفتند: «به دست خورشيد سپرده است.»
ابراهيم(عليه السلام) مى خواهد آن ها را هدايت كند.
 به سه شكل مى توان اين آيات را تفسير كرد. همه اين سه شكل، تفسير به بطن است و ريشه در ظاهر قرآن دارد.
تفسير اول: اگر اين ستاره، ماه يا خورشيد ربّ من است، نبايد از من غايب شود. بايد حاضر و ناظر باشد. اما اين ستاره، ماه يا خورشيد غروب كرد و از من غايب شد و رابطه اش با من قطع شد. اين ستاره، ماه يا خورشيد چگونه مى تواند، ربّ من باشد؟ بايد ربّ من، مرا ببيند و نيازهاى مرا برطرف كند و در پرورش من حاضر و ناظر باشد.خداى غروب كننده نياز مرا برطرف نمى كند.
تفسير دوم: وقتى اينها غروب مى كنند معلوم مى شود كه اينها ربّ نيستند زيرا خودشان مسخَّر هستند و يك قدرت بالاتر، اينها را تسخير مى كند، مى گرداند و مى چرخاند. اين معنى كاملتر از معنى اول است. زيرا در معنى اول تكيه بر حضور و ظهور بود ولى در دومى توجهى به حضور و ظهور نداريم. معلوم مى شود كه خود اينها مسخَّر هستند و قدرت ديگرى اينها را مى برد و مى آورد واينها نمى توانند مربّى و كردگار من باشند.
تفسيرسوم: حركات اين اجرام سماوى چگونه است؟ حركت، هدفى را تعقيب مى كند. اين هدف چيست؟ آيا هدف، رسيدن از كمال به نقص است يا از نقص به كمال رسيدن؟ اگر هدف رسيدن از كمال به نقص باشد، اينها خودشان روزى نابود خواهند شد و اگر هدف رسيدن از نقص به كمال است پس اينها را رها كنيم وكمال مطلق را در نظر بگيريم تا ما را هدايت كند.
هر سه معنا از آيه، درست است و نشانه هايى در آيه دارد.
 نوعى ديگر از تفسير، تأويل ناميده مى شود.اين نوع تفسير فقط در اختيار ائمه اهل البيت(عليهم السلام) است و ما راهى به آن نداريم. البته هر چند ائمه(عليهم السلام) آيه را تأويل مى كنند اما باز هم از ظهور آيه دور نمى شوند.
تأويلى كه ائمه انجام مى دهند اين گونه است كه مصاديقى را كه متوجه آن نيستيم براى ما بيان مى كنند. در سوره مباركه رعد مى خوانيم:
( اِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْم هَاد . ( [211]) .
«تو فقط بيم دهنده اى و براى هر گروهى هدايت كننده است»
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مصداق اين آيه را چنين بيان مى كند: «يا على! أنا المنذر و أنت الهادى».
بيان مصاديق به طور كامل در اختيار معصومين(عليهم السلام) است. اين نوع تأويل مانعى ندارد به شرط اينكه در اختيار ائمه اهل البيت(عليهم السلام) ، باشد. اين تأويل در مقابل تنزيل است. قرآن تنزيلى دارد كه همه مى فهمند و تأويلى دارد كه معصومين، مى فهمند و البته تأويل با تنزيل رابطه اى تنگاتنگ دارد.
معانى تأويل قرآن
تأويل در مقابل تنزيل
قال الصادق(عليه السلام) : «ظَهرُه تنزيلُه و بطنُه تأويلُه، مِنه ما مَضى و مِنه ما لَم يكُنْ بعدُ، يَجرى كما تَجرى الشمسُ و القمر»( [212]) .
زمانى كه قرآن حكمى را در مصداق خاصى بيان مى كند، اين مصداق و حكم خاص، مخصص نخواهد بود. مصداق گفته شده، در ظاهر آيه وجود دارد اما بيان مصاديقى كه در ظاهر نيست ولى به اين آيه ارتباط پيدا مى كند، تأويل است. قرآن منحصر به عصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نيست. قرآن كتاب هدايت بشر تا روز قيامت است. اگر شأن نزول آيه اى در مورد ابولهب يا ابوسفيان است، اين سبب نمى شود كه آيه منحصر به همان شخص شود. اين فرد مصداق ظاهر آيه است و باطن آيه (كه تأويل آيه است)، كسانى هستند كه در طول تاريخ همچون ابولهب يا ابوسفيان زيسته باشند. اين پويايى قرآن است كه مصاديق آينده، باطن اوست و اين نوع تفسير، مانعى ندارد به خصوص اگر از طريق ائمه معصومين بيان شده باشد.
در حديث ديگرى آمده است:
«لَو كانَتْ إذا نَزلتْ آيةٌ على رجل، ثمّ مات ذلك الرجلُ، ماتت الآيه من الكتاب، ولكنه حىّ يجرى فى من بَقى كما جَرى في من مضى». ( [213])
اگر آيه اى شأن نزولش در مورد شخص خاصى باشد، و آن شخص بميرد، آيه نمى ميرد. آيه زنده است و درباره آيندگان صدق خواهد كرد و در حقيقت آنان مصداقهايى هستند كه در آينده كشف مى شوند.
مثلاً آياتى داريم در مورد زنان عرب كه بچه هاى خود را به خاطر قحطى مى كشتند. اين سبب نمى شود كه آيه فقط مربوط به آنان باشد. بلكه در حال حاضر هم مصداق دارد. زنانى كه بدون مجوز شرعى سقط جنين مى كنند، مصداق همين آيه هستند.
( وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَكُم مِّنْ إمْلاَق نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ) ( [214]) .
«و فرزندانتان را از (ترس) فقر، نكشيد; ما شما و آنها را روزى مى دهيم».
اكنون در بيمارستانهاى سرتاسر جهان، بسيارى از خانمها، مخصوصا آنهايى كه مرفه هستند اين عمل را انجام مى دهند، در حالى كه اين عمل مصداق قتل نفس است.
اسعد بن زراره به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كرد كه يا رسول الله! اسلام را براى من بيان كن.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) اين دو آيه از آيات سوره انعام را براى او خواند:
( قُلْ تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَكُم مِّنْ إمْلاَق نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِى حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) .( [215])
بگو:«بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم: اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! و فرزندانتان را از (ترس) فقر، نكشيد! ما شما و آن ها را روزى مى دهيم; و نزديك كارهاى زشت نرويد، چه آشكار باشد چه پنهان; و انسانى را كه خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانيد!، مگر بحق (و از روى استحقاق). اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده، شايد درك كنيد!
در اين آيه پنج دستور داده شده است. يكى از آنان حرمت كشتن فرزند است كه در حال حاضر سقط جنين مصداق اين آيه است. مثال هاى ديگرى ارائه مى دهيم تا مشخص شود كه چگونه بعضى از آيات در آينده مصداق هاى بسيار روشنى مى يابند.
در جنگ جمل اميرمؤمنان(عليه السلام) با برخى از ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) روبرو مى شود. مردم در جنگ با اينها، دو دل هستند.
مردى خدمت اميرمؤمنان آمد و گفت يا اميرالمؤمنين، با طلحه و زبير مى جنگيد در حالى كه اينها اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) هستند! اميرمؤمنان جمله اى را گفت كه «طه حسين» مى گويد تاكنون گوش روزگار بعد از قرآن مجيد كلامى به اين عظمت نشنيده است:
«إنّك لَرَجلٌ محجوبٌ عليه انّ الحقّ و الباطلَ لايُعرَفان بأقدار الرجال اعرِفْ الحقَّ تَعرفْ اهلَه و اعرِفِ الباطلَ تعرفْ اهلَه».
با بيان حضرت اين آيه، بطن خود را نشان مى دهد:
( وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِى دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ) ( [216]) .
«و اگر پيمان هاى خود را پس از عهد خويش بشكنند و آيين شما را مورد طعن قرار دهند، با پيشوايان كفر پيكار كنيد; چرا كه آنها پيمانى ندارند، شايد (با شدت عمل) دست بردارند».
«وَ اِن نَكثوا اَيمانَهم» ، درباره قريش و ابوسفيان است. شأن نزول آيه ابوسفيان است. اين ظاهر آيه است. ولى آيه بطنى هم دارد. ظاهر آن، جايى است كه پيغمبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در مقابل ابوسفيان است و بطن آن جايى است كه در جنگ جمل و صفين، اميرمؤمنان در مقابل طلحه و زبير و فرزند ابوسفيان يعنى معاويه قرار دارد.
تأويل به اين معنا، هيچ مانعى ندارد و هم، در روايات اهل البيت(عليهم السلام) موجود است و هم كسانى كه با قرآن آشنا باشند مى توانند مصاديق نو را درك كنند.
پس اگر سؤال شود تأويل در مقابل تنزيل چيست، جواب اين است كه مصاديق موجود در زمان نزول آيه، تنزيل است و بيان مصاديقى كه در آينده پيدا مى شود و در عين حال با آن مصاديق همسو هستند، تأويل است.
تأويل در مورد متشابه
( هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ) ( [217]) .
«او كسى است كه اين كتاب(آسمانى) را بر تو نازل كرد كه قسمتى از آن آيات محكم (صريح و روشن) است. كه اساس اين كتاب مى باشد و قسمتى از آن متشابه است. امّا آنها كه در قلوب شان انحراف است به دنبال متشابهات هستند تا فتنه انگيزى كنند و تفسير (نادرستى) براى آن مى طلبند در حالى كه تفسير آنها را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند».
تأويل متشابه يعنى مصداق يابى آيه اى كه ظهورش هنوز مستقرّ نشده است. آياتى داريم كه ظهور كامل دارند و دو يا چند احتمال ندارند. يك وجهى و محكم هستند. مانند( قل هو الله احدٌ) ، ( احلَّ الله البيعَ و حرّم الربا) .
در مقابل اين دسته، آياتى هستند كه ظهورشان مستقرّ نشده است. اگر بخواهيم اين آيات را بفهميم حتماً بايد آن ها را در پرتو آيات محكم تفسير كنيم.
يك اشكال و پاسخ آن
در اول سوره مباركه طه، آيه اى داريم كه «مجسّمه» به اين آيه استدلال مى كنند:
( مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى* إِلاَّ تَذْكِرَةً لِّمَن يَخْشَى* تَنزِيلا مِّمَّنْ خَلَقَ الأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى* الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى* لَهُ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَمَا فِى الأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَى) ( [218]) .
«ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه به زحمت افتى. آن را فقط براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل ساختيم. اين قرآن از سوى كسى نازل شده كه زمين و آسمان هاى بلند را آفريده است. همان بخشنده اى كه بر عرش ] تدبير [ مسلط است از آن اوست آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين و آنچه ميان آن دو و آنچه در زير خاك پنهان است».
«مجسِّمه» و «مشبِّهه» و اكنون وهابى هاى رياض، استواى خدا بر عرش را به قرار گرفتن خدا بر تخت و عرش خود تفسير مى كنند. ما مى گوييم اين آيه جزو متشابهات است و اگر بخواهيد آن را تفسير كنيد بايد در پرتو محكمات باشد.
در قرآن سه كلمه وجود دارد كه به معنى تخت است: «عرش»،«أريكه» و «سرير».
در اينجا ارائك و سرير را به كار نبرده است زيرا در لغت عرب اگر بخواهند قدرت را بيان كنند، كلمات «سرير» و «ارائك» را به كار نمى برند بلكه كلمه «عرش» را به كار مى برند. «عرش الملك» يعنى تخت پادشاه كه هنگامى كه روى آن مى نشيند مملكت را اداره مى كند. گاهى گفته مى شود تختشان واژگون شده است. منظور اين است كه قدرت از دستشان خارج شده نه اينكه واقعاً تختشان واژگون شده باشد.
در قرآن كلمات «جلس»، «قعد» و «استوى» براى نشستن به كار برده مى شوند. اما در اينجا چرا از «قعد» و «جلس» استفاده نكرده است بلكه از «استوى» استفاده كرده است؟ قرآن هنگام دعوت مؤمنين به عبادت مى فرمايد: ( وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِيَامًا) . چون «قام» و «جلس» جنبه مادى دارد، اما استوى قدرت را مى فهماند.
قرآن كريم مى فرمايد: ( فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ) ( [219]) . «فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ» يعنى درخت يا نهال ريشه دواند وروى پاى خودش ايستاد.
خداوند «استوى» و «عرش» به كار برده است و اگر مقصودش اين بود كه «خدا بر تخت نشسته است» مى توانست بگويد «انّ اللهَ جلس على السّرير، على الأريكة، قَعَدَ على الاريكة و ...». در حالى كه منظور اين است.
خداوند نه خسته شده و نه قدرت را از دست داده بلكه بر قدرت سوار است. در مقابل تورات كه مى گويد: «خدا زمين و آسمان را خلق كرد، خسته شد، روز شنبه استراحت كرد»، قرآن مى گويد: «جهان در يد قدرت خداست و تدبير زمين و آسمان به هيچ كس واگذار نشده است.»
بنابراين آيه را بايد در پرتو آيات ديگر معنا كنيم مثل اين آيه كه در قرآن آمده است( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ) ( [220]) .
حمل آيه بر خلاف ظاهر
اما تأويل به معناى حمل آيه بر خلاف ظاهر آن، باطل است. البته آياتى كه مربوط به احكام است، ممكن است عام و خاص باشد و عام تخصيص بخورد يا مطلق، با دليلى، مقيد شود. اما اينكه بر خلاف ظاهر آيه تفسير كنيم، در غير آيات احكام به هيچ وجه جايز نيست.
اين كار يهود و نصارى است كه وقتى مى بينند كتابشان با علم سازگار نيست، آيه را برخلاف ظاهرش حمل مى كنند.
متأسفانه در ميان برخى از طلاب جوان، اين مسئله رايج است كه آيه را برخلاف ظاهر حمل كنند. در حالى كه قرآن حقيقت است و اجازه نداريم آن را برخلاف ظاهر حمل كنيم.
عقيده ما اين است كه ظواهر قرآن قطعى است و ما حق تصرف و تأويل آن به خلاف ظاهر را نداريم. اما آيات احكام، ممكن است تخصيص بخورد يا مقيد شود.
اگر برهان عقلى، خلاف ظاهر آيه باشد، بايد جستجو كنيم كه عقل در كجا اشتباه كرده است زيرا محال است برهان صحيح عقلى بر خلاف ظاهر آيات باشد.
***
هرمنوتيك از نظر غربى ها
تا اينجا ما هرمنوتيك اسلامى را بيان كرديم از اينجا به بعد نظر غربى ها در مورد تفسير متون دينى را بيان مى كنيم.
در غرب دو مكتب تفسير متنى وجود دارد كه تنها يكى را بيان خواهيم كرد. مكتب اول به مكتب شلاير ماخر (1834- 1768) معروف است. پيروان اين مكتب مى گويند در تفسير متون دينى، بايد دو مسئله را در نظر گرفت:
1. آگاهى از فرهنگ حاكم بر مؤلف
اگر بخواهيم متنى را تفسير كنيم بايد ببينيم چه شرايطى بر مؤلف حاكم بوده است و در چه فرهنگى زندگى كرده است.
2. آگاهى از معتقدات و انديشه هاى مؤلف
اين مسأله در تفسير به ما كمك مى كند كه بدانيم مؤلف چه عقايدى داشته است.
ما مى گوييم اين گفتار هم درست است و هم غلط.
اگر بخواهيم كتابى از مؤلفى كه فردى غير الهى است و كتاب،بيان عقايد خود اوست را تفسير كنيم مثلا تفسيرى از شاهنامه يا مثنوى و ... بنويسيم، سخن شما درست است. هم بايد فرهنگ حاكم آن زمان را بشناسيم و هم معتقدات نويسنده را بدانيم و بدون آگاهى از اين دو مطلب، نمى شود تفسير صحيحى از متن داشت.
اما بحث ما در رابطه با كتابهاى عادى نيست، بلكه درباره تفسير كتب مقدسى است كه دست نخورده باشند و از جانب خداوند، بر قلب انبيا نازل شده باشند بدون اينكه فرهنگ و ذهنيت انبياء در اين كتابها مؤثر باشد.
شلاير ماخر حرف درستى مى زند اما سخن او در مورد كتب بشرى صادق است،نه در مورد كتاب هاى آسمانى دست نخورده كه از جانب خدا فرستاده شده است.
استادمان مرحوم مدرس، قريب 70 سال پيش، اين دو بيت از شاهنامه را براى ما خواند:
بــه روز نبـرد آن يـل ارجــمند *** بريد و دريد و شكست و ببست
به تيغ و به تير و به گرز و كمند *** يلان را سر و سينه و پا و دست
اگر بخواهيم اين دو بيت را معنا كنيم بايد از ابزار و ادوات نظامى آن زمان آگاه باشيم. از فرهنگ آن زمان آگاه شويم. اما شناخت فرهنگ، ربطى به قرآن و انجيل و تورات ندارد. زيرا قرآن را روح القدس نازل مى كند. انبيا وحى را مى گيرند و در آيات، دخل و تصرفى ندارند و فرهنگ زمان و ذهنيات آن ها در كتب مقدس تأثيرى ندارد.
آنها با طرح اين مسأله مى خواهند بر اشكالاتى كه در انجيل و تورات است سرپوش بگذارند و بگويند اگر در اين دو كتاب اشتباهات و اشكالاتى هست اينها ريشه در فرهنگ و ذهنيت پيامبر آن زمان دارد. ما انبيا را معصوم مى دانيم و معتقديم هرگز از فرهنگ زمان و ذهنيت غلط تأثير نمى پذيرند تا در كتب مقدس تصرف كنند.
قرآن كريم مى فرمايد:
( عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا، إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا، لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَى كُلَّ شَيْ عَدَدًا) ( [221]) .
«او عالم به غيب است و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمى سازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزيده و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى قرار مى دهد; تا بداند پيامبرانش رسالت هاى پروردگارشان را ابلاغ كرده اند; و او به آنچه نزد آنهاست احاطه دارد و همه چيز را احصا كرده است».
بنابراين، انبياء محافظت مى شوند و فرشتگان آن ها را احاطه مى كنند و خدا هم بر همه آن ها احاطه دارد تا اين وحى، دست نخورده در اختيار جامعه قرار گيرد.
شلاير ماخر،كه مى گويد:«تفسير كتب مقدس در سايه آگاهى از فرهنگ زمان و ذهنيات مؤلف است»، سخنش در مورد كتب عادى درست است. نه در قرآن و نه در انجيل و تورات واقعى.
اگر بخواهيم آياتى كه تمدن عرب را بيان مى كند تفسير كنيم، بايد با فرهنگ آن زمان آشنا باشيم، نه به خاطر اينكه اين فرهنگ در وحى دخالت داشته است. بلكه فقط علتش اين است كه آگاهى به فرهنگ آن زمان در روشن شدن معناى وحى دخالت دارد و بس.
مثلا قرآن مى فرمايد: ( وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ، بِأَيِّ ذَنب قُتِلَتْ) ( [222]) . «و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود: به كدامين گناه كشته شدند»؟! انسان اگر به تاريخ مراجعه كند،اين آيه واضح تر مى شود. اگر بخواهيم آيات بيانگرتمدن امت هاى پيشين را خوب بفهميم آگاهى از تمدن آن زمان و فرهنگ آن زمان، به ما كمك مى كند.
اين سخن غير از نظر شلاير ماخر است. او مى گويد: «انبيا، وحى را با فرهنگ زمان و با ذهنيات خود آميخته مى كنند.» ما مى گوييم: «انبيا وحى را بدون كوچكترين خللى در اختيار امت مى گذارند و وحى،دست نخورده است.»
ما اگر بخواهيم وحى را بفهميم ـ بشرطى كه مربوط به تاريخ و امت هاى پيشين نباشد ـ مانند آياتى كه درباره معارف است، فرهنگ زمان و ذهنيت پيامبر مؤثر نخواهد بود.
آگاهى از فرهنگ امت هاى گذشته سبب مى شود معانى آن بخش از آيات كه فرهنگ امم پيشين را براى ما بيان مى كند و داستانهاى انبيا در آن ها بيان شده براى ما روشن تر گردد. بين اين سخن و نظر شلايرماخر فرق واضحى وجود دارد.
اسعد بن زراره به مكه آمده بود كه سلاح بگيرد و به يثرب برگردد و با اوسيان بجنگد. شنيد كه مردى ادعاى نبوت مى كند. پنبه در گوش خود نهاد تا كلام پيامبر را نشنود. ناگهان نور معرفت بر قلبش تابيد و گفت اين چه كار احمقانه اى است. بايد ببينيم اين مرد چه مى گويد. سلام كرد و بعد از جواب، از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پرسيد دعوت تو چيست؟ حضرت اين دو آيه را خواند:
 ( قُلْ تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَكُم مِّنْ إمْلاَق نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِى حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ، وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِى هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُواْ الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ لاَ نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَى وَبِعَهْدِ اللّهِ أَوْفُواْ ذَلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) ( [223]) .
بگو:«بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم: اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! و فرزندانتان را از (ترس) فقر، نكشيد! ما شما و آن ها را روزى مى دهيم; و نزديك كارهاى زشت نرويد، چه آشكار باشد چه پنهان; و انسانى را كه خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانيد!، مگر بحق (و از روى استحقاق). اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده، شايد درك كنيد! و به مال يتيم، جز به بهترين صورت(و براى اصلاح)، نزديك نشويد، تا به حدّ رشد خود برسد! و حقّ پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد! ـ هيچ كس را، جز به مقدار تواناييش، تكليف نمى كنيم ـ و هنگامى كه سخنى مى گوييد، عدالت را رعايت نماييد، حتّى اگر در مورد نزديكان (شما) بوده باشد! و به پيمان خدا وفا كنيد. اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند، تا متذكّر شويد!
در اين دو آيه ده فرمان بيان شده است. اين ده فرمان براى ما، زندگى عرب در آن زمان را ترسيم مى كند كه چقدر دور از انسانيت بوده است.
 آيه به صورت گذرا مطالبى را مى گويد ولى تاريخ اين مطالب را براى ما شرح مى دهد.
فرق است بين اينكه ذهنيت و فرهنگ بر وحى اثر بگذارد با اينكه وحى دست نخورده باشد و تاريخ آن را توضيح دهد چون آيه راجع به زندگى آن زمان است و به صورت فشرده است، تاريخ براى ما مطلب را روشن و واضح مى كند و از تاريخ در توضيح آيات استفاده مى شود.
تا اينجا نظريه آقاى شلايرماخر را رد نموده و گفتيم حرف شما درست است اما جايش قرآن و انجيل و تورات واقعى نيست. مربوط به كتابهاى بشرى است كه فرهنگ و ذهنيت مؤلف بر كتاب اثر مى گذارد. اما در وحى اين مسائل مطرح نيست.
در اينجا مكتب ديگرى هم هست. اين مكتب پا را يك قدم فراتر نهاده است و نظريه   ى خطرناكى دارد كه اگر اين نظريه را كسى بپذيرد بايد وحى را كنار بگذارد. و آن نظريه هايدگر و گادامر است كه به تفصيل پيرامون آن ها در كتاب «مسائل جديد كلامى» بحث و گفتگو شده است.( [224])


[193] . احزاب: 33.
[194] . بقره: 222، در حالت قاعدگى، از زنان كناره گيرى كنيد » .
[195] . توبه: 118.
[196] . بقره: 234.
[197] . بقره: 240.
[198] . جمعه: 9.
[199] . قصص: 25.
[200] . قصص: 27.
[201] . انبياء: 22.
[202] . مؤمنون: 91; ترجمه: خدا هرگز فرزندى براى خود انتخاب نكرده; معبود ديگرى با او نيست كه اگر چنين مى شد هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مى كردند و بعضى بر بعض ديگر برترى مى جستند.
[203] . طور: 35; ترجمه: يا آنها بى هيچ آفريده شده اند، يا خود خالق خويشند؟!
[204] . حجر: 99; ترجمه: و پروردگارت را عبادت كن تا يقين ] =مرگ [ تو فرار رسد.
[205] . مدثر: 47.
[206] . زين الدين عاملى، منية المريد فى ادب المفيد و المستفيد، ص 134.
[207] . عنكبوت: 45; ترجمه: نماز انسان را از زشتى ها و گناه باز مى دارد.
[208] . بقره: 43; ترجمه: نماز را بپا داريد و زكات را بدهيد.
[209] . فرقان: 45.
[210] . انعام: 76-78.
[211] . رعد: 7.
[212] . تفسير صافى، فيض كاشانى، ج1، ص29.
[213] . كافى، كلينى، ج1، ص192.
[214] . انعام: 151.
[215] . همان.
[216] . توبه: 12.
[217] . آل عمران: 7.
[218] . طه: 2-6.
[219] . فتح: 29; ترجمه: به قدرى نمو و رشد كرده كه كشاورزان را به شگفتى وامى دارد.
[220] . شورى: 11.
[221] . جن: 26-28.
[222] . تكوير: 9.
[223] . انعام: 151-152.
[224] . مسائل جديد كلامى، ص 53 تا 66.